دوشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۶
    پربازديدها
    پربحث ترین ها
    پربحث ترين ها
    دلنوشته ای به یاد شهید مدافع حرم
    اینجا همه چیز خوب است، سعید...!
    ثامن : حتی کژدم های برج ترامپ هم حالا خوب می دانند حد و مرزهای خاورمیانه جدید را خون تو رسم می کند نه نوک پیکان سیاستشان یا گلوله هایی از جنس بلک واتر.

    به گزارش سایت خبری ثامن؛دوباره آمده بودی سعید سامانلو!، روی شانه ها؛ وقتی شش کبوتر سفید شیدای دیگر را تشییع کردند تا حرم بانو در قم. مرواریدهای چادر خاکی زهرا(س) چقدر برق انداخته بودند صحن و سرای عمه سادات وقتی تابوتشان را طواف می دادند آنجا، تا کمی آرام بگیرد دل بانو! دوباره آمده بودی تا خبر بدهی همه جا آرام است؟ تا عَلَم دلاوری بچه های گردان عشق را باز برافرازی وسط صحن آستانه و قهرمانانه فریاد کنی بی بی خاطرت جمع، حریم سکینه(س) دلاور بسیار دارد؟! و برج و باروی آسمانی زینب(س) را هزاران کمند به دست ستبر سینه ای پاسبانی می کنند که همچنان جرأت نزدیک شدن به حریم حرم را ندارند قداره به دستان ابلیس؟!

    سعید! اینها را که بی بی خوب می داند. او خوب می داند قصه تلخ غریبی بچه های فاطمه(س)  زیر تیغ و تازیانه کربلا، و طعنه کوفه و شام حکایتی نیست که بشود دوباره ترسیم کرد، آنهم وقتی که استوره ای از سلاله زهرا(س) امام باشد و سربازانش خیل عظیمی از دلدل سواران بی باکی باشند که اگر نعره برآورند چون علی مرتضی کوه را خاکستر می کنند و اگر تیغ از نیام برکشند تمام دنیای گبر و پستی و پلشتی را به زبانه های آتش می سپرند؛ تا چه رسد به نوچه های خُرد و سیاه پوشی که متعفن شده اند از دریوزگی برای سفاکان حقیری در ینگه دنیا، فلسطین اشغالی، لندن، پاریس، ریاض و..

    نه سعید جان، نه، باور نمی کنم دوباره از کوچه باغ شانه های مردم این مرز و بوم آمده باشی تا فقط بازخوانی کنی برای ما قصه قهرمانی مدافعان حرم، یا بسرایی باز قصیده ای در رسای بی باکی شاهین های شکاری حیدر کرار؛ که اینها را شیرزنان و غیور مردان این مرز و بوم حالا سالهای سال است باور کرده اند. باور کرده اند نه خشم رستم و غیرت آرش، که ناله های تشنگی بچه های گردان کمیل است که هیچ قلمی را هرگز یارای به بند کشیدن حتی واژه ای از آن نیست. قبول دارم که دشوار است با این ابزارهای خاکی برسیم به آنچه لاهوتیان می گویند. مگر یادمان می رود سید مرتضی وقتی بی تاب شد از قاموس کوچک واژه ها و تنگی روزن دوربین ها، خود پای بر صورت زمخت و بی رحم مینی گذاشت که همه وحشیگری خود را پنهان کرده بود زیر رمل های آرام ولی پر از رمز و راز فکه، تا برسد به شما. تا بگوید تا شما باید با پر پرواز آمد نه با پای پیاده.

    آری سعید؛ برای آنچه گفتم نیست که ماه به سر نیامده باز بوی دود و باروت پس کوچه های نبل و الزهرا و غبار تیر و ترکش حله را حواله می کنی سمت شهر ما؟ شاید هم باید هر بار بیایی تا باور کنیم این ماییم که جا مانده ایم. تا باور کنیم که علی و محمدحسین تو احتیاجی ندارند به دلسوزی امثال من و حتی اگر یادشان نکنیم هم مایه شرمساری نیست! تا باور کنم علی و محمد حسین را حتی اگر لحظه ای منظر چشم هایمان نکنیم مکدّر نمی شوی! اما مکدّر می شوی اگر خبر برسد باز دستی به سمت بیت المال مسلمین رفته در دیار علی(ع).دلت به درد می آید اگر ببینی امر ولیّ امر حتی لحظه ای زمین بماند؛ تا چه رسد به آنکه حضرت نور بارها بخواند آنچه را که گوش هایی بنای شنیدنش ندارند! همین است؛ می دانم. آمده ای تا تازیانه شوی دوباره به گرده جماعتی که هنوز هم دست برنداشته اند از رسیدن به نام و نان حتی به قیمت ویترین کردن اشک های بچه های شما و خندیدن مستانه در بزم های سیاسی و حزبی و به راه انداختن جنگ واژه ها در روزنامه های اجاره ای.

    اما نگران نباش سعید جان. هنوز همه چیز به پاشنه خودش می چرخد! هم قطارهای تو همچنان آرکیو تور می کنند؛ حتی صیاد هنوز دارد با قاعده خود به هم می ریزد آخرین معادلات نظامی را! تهرانی مقدم هم همینجاست، پیش ما. موشک های بی قرار دوربرد در لانه های زیرزمینی حتی یک شب آرام نمی گیرند اگر خودش نجوا نکند در گوششان قصه عشق را. سانتریفیوژها هم هنوز به اشاره سرانگشت مصطفی دستور می گیرند؛ حتی اگر چند صباحی چوب لای چرخشان بگذارند!

    آری سعید؛ اینجا هنوز همه چیز خوب است. قاصدک ها باز هم آسمان دارند؛ پرستوها هم. شقایق ها هنوز سرخ اند؛ واژگون شدن لاله ها هنوز هم تماشایی است. آبشخور گرگ و میش گاهی دوباره یکی می شود اگر عمار طوفان نکند! هنوز هم گهگاهی نویز می اندازند روی امواج بچه های قرارگاه عمار، مثل همیشه سعید. آه چقدر دلم می خواهد کمی تو بگویی از ناگفته هایت! تویی که از دنیای ناگفته ها راه بلد شدی! راستش دلم می خواهد از صورت معصوم، امّا مقتدر «علی آقایت» بپرسم رازهای ناگفته پدر را، هرچه باشد پسر است و بیشتر می داند رمز و رازهای پدر قهرمانش را. گرچه می دانم خیلی چیزها را نمی شود گفت. خیلی چیزها را نمی شود خواند. باید قدری طبع، آسمانی باشد تا بفهمی پرستو را؛ تا حس کنی سیرِ سار و اوج گرفتن کبوتر را.

    دلاور! گاهی نگاهی! از پیچ و تاب گیسویی که دلت را برد! از کمان ابرویی که به غمزه ای مستت کرد! از همان شُرب زلالی که در طفولی ازسرچشمه حیات برایت آورد حضرت علی بن موسی الرضا(ع). از خلوتِ گاه و بیگاه قبل آخرین سفرت با دل. از اینها برایم بگو که یقین دارم لابلای هیچ کتابی نیست رد پایی از این اسرار. بگو با کدام قاعده تنبور زدند که جانت به رقص آمد در برابر سرب داغ! با کدام قاعده سمفونی شور نواختند که سینه سپردی به شراره های آتش خطّ مقدم!

    تو که برای رسیدن به آن معرفت ناب، غور نکردی شب و روز لابلای ورق های خشک فلسفه و عرفان؛ بسنده نکردی به نشستن در گوشه ای دنج و امن تا شاید حرکت جوهری برایت اعجاز کند! یا کَی فصوص الحکم را به دوش کشیدی تا جار بزنی همه جا سنگینی آنرا؟ کدام واحد علوم روزمرّه حبل المتین زندگی ات بود که در بزنگاه، سره از ناسره تشخیص دادی؟ تو مثل بعضی ها چطور گم نشدی در پیچ و خم های خوش نشین داخل یا خارج کتاب های خوش سیما؟ و میان این همه میز و منسب و عناوین پر طمطراق، دنبال درب بهشت نگشتی؟

    حالا می دانم سعید که چرا وقتی پدرت تو را نذر قبله هفتم کرد، حاجت روا شد. ماندی تا سرباز امام باشی و مثل دیگر یاران اعجازگرت، همه اهالی تجربه را به بن بست بکشانی! همه آن ساده اندیشانی که فیزیک و ریاضیات به خیالشان ملاک سترگی است برای محاسبه سود و زیان! اما حالا وقتی به امثال تو می رسند همه اعداد و ارقامشان باز می ماند از حساب و کتاب کردن معیارهایت. کاش ما هم کمی بیشتر می دانستیم از ناگفته هایت! کمی بیشتر محرم می شد این گوش های جان تا بشنویم آن پژواک عجیب را.

    پژواکی که شما از زینب کبری(س) وقتی شنیدید که خیلی ها یا نشنیدند یا شنیدند و تردید کردند! آری راز جا ماندن ما هم انگار همین است سعید؛ ما به دنبال شنیده ها رفتیم و شما نشنیده ها. حالا باور دارم که بی بی زینب(س) پس از کربلا، خیلی بیشتر از آنچه گفت، نگفت! و حضرت آقا هم بیش از آنچه که می گوید، نمی گوید. این رمز بصیرت عمار است که هرگز از قافله حق جا نمی ماند.

    همان روز که فانسقه را محکم بستی، خورشید هم به نظاره هیبتت نشست که چگونه با بصیرت ناب، هُرم و حرارت غیرت را درون خونت ریختی تا نثار کنی قطره قطره آنرا؛ حالا تلولوءِ سرخی خونت آذرخشی شده از شامات تا کرانه های تمام اندیشه ها و اراده ها؛ حالا سعید دارم می بینم تو را نه تنها حوالی فدائیان نصرالله در لبنان، که حتی جان برکفان سیدحسین در یمن هم پرچمشان رنگ و بوی تو دارد که دارند پا می گذارند جا پای اویس. حتی حالا شریان های حشدالشعبی عراق هم دارد عادت می کند به گروه خونی تو، حالا دارم تو را به روشنی روز می بینم که خاورمیانه را با آرمان های ولایت بازتعریف می کنی؛ حتی کژدم های برج ترامپ هم حالا خوب می دانند حد و مرزهای خاورمیانه جدید را خون تو رسم می کند نه نوک پیکان سیاستشان یا گلوله هایی از جنس بلک واتر.

    می دانم سعید؛ هنوز هم خیلی مانده تا بعضی ها باور کنند «آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند» یعنی چه؟ مانده تا درک کنند معنای «شیطان بزرگ» را. صبر ما هم زیاد است سعید؛ انقلابی ها خوب می دانند این بغض های فرو خورده محمدحسین هنگام درآغوش کشیدن تمثال پدر است که به زودی استخوان های دژخیمان کفر از شرق تا غرب عالم را در هم می شکند نه فنون دیپلمات هایی که فقط چند واحدی علوم سیاسی پاس کرده اند؛ این هنر انقلابی هاست؛ مثل آقا که یک انقلابی است. فردای انقلاب هم در دستان مقدر و اراده های آهنین فرزندان شماست فرمانده!

    حجت الاسلام دکتر عابد باقری

    برچسب ها : شهید،مدافعان حرم
    *نام و نام خانوادگي :

    پست الکترونيکي :

    *مطلب :
    ۱) نظراتی را که حاوی توهین، هتاکی و افترا باشد را منتشر نخواهد کرد .
    ۲) از انتشار نظراتی که فاقد محتوا بوده و صرفا انعکاس واکنشهای احساسی باشد جلوگیری خواهد شد .
    ۳) لطفا جهت بوجود نیامدن مسائل حقوقی از نوشتن نام مسئولین و شخصیت ها تحت هر شرایطی خودداری نمائید .
    ۴) لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید .
    مریم زارع
    ۱۶ آذر ۱۳۹۵ ساعت ۱۸:۵۳
    1
    0
    خدا قوت
    باید قدری طبع آسمانی باشد، تا بفهمی پرستو را... در این صورت،.... . بالی که شکست با کبوتر می گفت،پرواز همیشه آسمان می خواهد.
    یا علی
    عبدالرحیم
    ۱۷ آذر ۱۳۹۵ ساعت ۲۳:۱۳
    0
    0
    لطفا از استاد محترم دکتر باقری مطلب بیشتر در سایت بگذارید
    قلم و بیان شیوای ایشان ذهن و فکر انسان را مسحور می کند
    خدا قوت استاد